آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت بیست و پنجم :
با اضطراب بلند شدم و پشت سر سیاوش راه افتادم.
جلوی پنجره ایستادم و پرده رو با یه دستم کنار زدم. و با دست آزادم مشغول کندن پوست لبم با استرس شدم.
مونده بودم این قلب با اینهمه استرس و فشاری که بهش تحمیل شده بود، چرا همچنان سرحال و تند میتپید؟!
عجیب بود بخدا.
سیاوش تا خودشو به درب برسونه، من پشت پنجره هزاران بار مُردم و زنده شدم.
تا اینکه درب رو باز کرد و من؛ با دیدن قامت م
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
شوهرخواهرشه دیگه :)
۳ هفته پیشنگار
0عالی بود چی بگم که از گفتن کلمه ای عاجزم و هیچی به ذهنم خطور نمیکنه فقط می توانم بگم بابا دمت گرم حدیث باحال بود جذاب💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنونم نگار جان😭❤️
۴ هفته پیشنگار
0خواهش میکنم حدیث جونم☺️💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🩷✨
۴ هفته پیشبرفین
0نشسته ام و به در نگاه میکنم🙂🙂🙂🙂🙂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دریچه آه میکشد
۲ ماه پیشفیوزپفیوز
0پشماااام هیچ جای زخمی نبووووود،عه آشوب دلم نمیخواد بره پش مامانش.....اون مایع آبی رنگ یه جور نشونه از طرف مهرابه که هیولاهای دیگه کاری باهاش نداشته باشن؟یا این دوتا فقط ماورایی های اون دنیان؟اگه اون دو نر که بالا سر آشوب بودن یکیش سیاوش بود که ناراحت بود اون یکی که می خندید مهراب نبود؟
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چی بگم...باید زمان بگذره و پارتهای بیشتری رو بخونید برای گرفتن جواب سوالهاتون
۳ ماه پیشافسون
0آخ چه جالب و ماورایی عاشقتم دختر خیلی هر پارت دلهره آوری و باحاله راستی یه چیزی اینکه نمیتونه بره تو جلد آشوب یعنی همون جریان تو سفیدی من سیاهم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چه مثال باحالی زدی😂
۳ ماه پیشنسترن
1علف زیر پات سبز شد به جهنم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣
۳ ماه پیشمحرابی
0به به موضوع جالب شد دو نفربودن اینا مهام داداششه یعنی. ممنون عالی بود ودوست داشتنی
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هنوز مشخص نشده مهام کیه و چه ارتباطی با مهراب داره🙃
۳ ماه پیشنفس
1داره جذاب تر میشه پیش به سوی ادامه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😉✨
۳ ماه پیشBiti
1من که زن داداشت باشم هم ترسناکم،پس باهم کنار میایم خواهر شوهر جوننن
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از خدا چی میخوای دیگه؟! خواهر شوهرتم فراهم شد عسیسم😂
۳ ماه پیشNana
1پس این آقا مهام سرنشین ماشین بدون سرنشین بوده
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه خوشگلم، توی متن درج شده بود که مهام توی یکی از دیالوگهاش گفت که علف زیر پاهاش سبز شده تا مهراب برسه. از دیر اومدن مهراب هم شاکی بود
۳ ماه پیشفاطمه
2خخخخخخ🤣🤣پس ماشین بی سر نشین با پای مهام از اونجا دور شده بیچاره سیاوش بچم خیلی ترسیده بود آخه ذلیل شی محراب دلقک
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مهام که تازه سوار شد با رسیدن مهراب! مگه نخوندید که گفت علف زیر پام سبز شد تا برسی؟
۳ ماه پیشسارا
1ای بابا نتونست بره تو جلدش 😁😁💚
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چرا بنظرت؟🧐
۳ ماه پیشفن پگاه و پوریا
1اوووود، بالاخره آقا مهراب افتخار دادن یع سخن گوهر بار بگنجانند. کنجکاوم ببینم این مهام کیه!؟
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مهااااااممم کیه بنظرتون؟ رفیق مهراب؟ برادر مهراب؟ یا همکارش توی این معرکه؟
۳ ماه پیشBiti
2قابل توجه دخترای رمان خونی که کامنت میرارینن ،مهراب مال منهههعععععععهههعه کسی چپ نگاش کنه شیطون درونم فعال میشهههعععه🔪🔪🔪🔪
۳ ماه پیشآتانازدلارام
2کسی چپ نگاش کنه طرفش منم من عشقم وبد صداش کنه طرفش منم من نگاه نگا خنده هاش کنه طرفش منم من بخواد از دلم جداش کنه طرفش منم من💃💃
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آهنگ میخونی!😂
۳ ماه پیشفرشته
1عزیزم هوو نمیخوای؟ قول میدم باهات خوب رفتار کنم😂
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۳ ماه پیشخواهر مهراب
1حواست باشه خانم من خواهر ناتنی مهراب ام یهو میام تو خوابتا رو برادر من کراش نزن
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خواهر!🤣
۳ ماه پیشآمنه
1نه جان جدتون مهراببرای شما هر کسی دست گذاشت روی با من طرفه ولی من آقایی عرفان رو تایید میکنم ابته به چشم برادری
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
احسنتتتتت🔥جاست عرفان 🥹
۳ ماه پیشزیبا
1واسه خودت ترسناکه من که دوسش ندارم باز اگه سیاوش و میگفتی یه چیزی
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سیاوش که عشق داره🤣ازش قطع امید کنید
۳ ماه پیشنفس
2من نفهمیدم این مایع آبی رنگ چیه؟ بچه ها شما فهمیدین
۳ ماه پیشزیبا
1منم میخوام بدونم چیه؟؟
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
میفهمید😉به شرطی که صبر کنید
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حالا متوجه میشید عزیزم، اندکی صبر😁🌹
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0خدا رو شکر مادر جون بود، آشوب خوب کرد باهاشون رفت اونجا موندنش ترسناکه،این مهام نسبتش با مهراب چیه؟🤔